₪2بچه گربه₪

دیشب نیکان می گفت پاش باد کرده و درد می کنه. وقتی نگاه کردم دیدم واقعا به اندازه یه سیب رو ساق پاش باد کرده و کبود شده. اولش گفت از دوچرخه افتاده ولی بعد گفت یه زخم دیگه ش مال دوچرخه س و این یکی وقتی گرگم به هوا بازی می کرده و افتاده زمین باد کرده.

بهش اطمینان دادم که پاش نشکسته و زود خوب می شه ولی خودم نگران شدم کمی. در عرض دو هفته ده بار افتاده و همه جاش زخمیه. مگه دوچرخه سواری چقدر خطر داره؟؟


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠ توسط دلارام

خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم. بارها اومدم که دوباره نوشتن رو آغاز کنم ولی نمی دونم چرا نمی شد.

الان اومدم که فقط یک مطلب کوتاه بنویسم از وضعیت فعلی بچه ها.

متین امسال دیگه سال آخر دبیرستانه و ممکنه سال دیگه دانشگاهی باشه. باورم نمی شه که انقدر زمان زود گذشت و خوشحالم که این وبلاگ هر چند جسته گریخته طی کودکی ش تا حالا همراهیش کرده.

نیکان امسال می ره ششم. هنرش همچنان ویولن زدنه و خودش خیلی خوشحاله که می تونه کمی ویولن بزنه. هر چند هنوز مبتدیه و بی عیب و نقص نیست.

ورزشی که دنبال می کنه هم شمشیربازیه. به این هم خیلی علاقه داره. منم وقتی تو اون لباسها می بینمش کیف می کنم. اسلحه ش هم اپه هستش. هر چند فویل هم کار می کنه ولی از اپه بیشتر خوشش میاد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩٠ توسط دلارام

تعطیلات تابستانی بچه ها شروع شده. امسال برای اولین بار اسم نیکان را برای کلاس های تابستانی مدرسه اش نوشتم. خودش که بی صبرانه منتظره. از همه بیشتر دوست داره کلاس رباتیک بره چون پارسال این کلاس را در مدرسه قبلیش چند جلسه ای رفته بود ولی چون مدرسه ش عوض شد نصفه کاره ماند. 

به جز این کلاس شطرنج و شنا هم نوشتمش. ویلنش را هم کماکان می ره.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٩ توسط دلارام

بیش از یک ساله که اینجا چیزی ننوشتم. نه اینکه خبری نباشه یا بچه ها چیز جالبی نگفته باشن یا کار جالبی نکرده باشن. حوصله نوشتنش رو نداشتم. 

به هر حال امروز اومدم که بگم اگر حوصله هه برگشته باشه بازم خواهم نوشت. 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٩ توسط دلارام

«مامان، چه خوب که ما خوشبختیم!»

توی نون فروشی هورسان بودیم. دو تا دونات براش خریده بودم. همونجا یک دختربچه فال فروش، اومد تو. نه کسی چیزی بهش می گفت نه ردش می کرد. خواستم یکی از دونات ها رو بدم بهش، ولی با ملاحظاتی این کارو نکردم. با ملاحظاتی که بعدا بهشون فکر کردم و پشیمون شدم. وقتی اومدیم بیرون، نیکان جمله بالا رو گفت. ازش پرسیدم چرا فکر می کنه خوشبختیم؟

«خب مگه نیستیم؟»

به طرف ماشین که می رفتیم، یک پیرزن گدا کنار پیاده رو نشسته بود. نیکان در ادامه حرفش گفت:

«مامان شما دلت برای این پیرزنه نسوخت؟»

 

خدا رو شکر می کنم که بچه های ما می بینند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧ توسط دلارام

صبح روزهای تعطیل وقتی از خواب بیدار می شیم، می بینیم نیکان بیداره و داره بازی می کنه. قبلا هم رفته و خودش صبحونه ش رو خورده. متین ولی معمولا بیشتر می خوابه.

جمعه (دیروز):

باباش رفت تو اتاقش و دید که نیکان کیف پولش رو بغل کرده و روی تختش نشسته داره آروم گریه می کنه. هر چی ازش پرسید که چرا ناراحتی جوابی نداد و آخرش فقط عکس سه نفره من و خودش و متین رو از تو کیفش درآورد و داد به باباش.

بعد من صداش کردم و گفتم نیکان چیه؟ برای چی ناراحتی؟

اومد بغلم نشست و بغض کرد و چشماش خیس شد. گفت یاد اون روزی افتادم که این کیف پول رو بهم دادی. دلم برای اون موقع ها و اون خونه تنگ شده.


نوشته شده در تاريخ شنبه ٧ دی ،۱۳۸٧ توسط دلارام

مساله ریاضی کلاس دوم دبستان:

سیب و پرتقال چند تا نقطه دارند؟

جواب نیکان در کنار صورت مساله:

خیلی زیاد!

من: نیکان سیب چند تا نقطه داره؟

نیکان یک سیب سرخ از روی میز بر می دارد و شروع می کند به شمردن نقطه های ریز سفیدی که روی پوست آن هست.

لبخند

این هم یک دید هنری نقاش مآبانه!


نوشته شده در تاريخ شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧ توسط دلارام

متین: راننده سرویس پارسال ما هم بعد از عملش عاقبت به خیر شد! حتی مبایلش هم عاقبت به خیر شد.

نیکان: چرا؟

متین: دیگه جواب نمی ده مبایلش.

نیکان: آخه متین می دونی؟ وقتی یکی می ره اون دنیای دیگه، گوشی ش دیگه درست کار نمی کنه!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧ توسط دلارام

این جلسه اسم قسمت های مختلف ویلن رو یاد می گرفت. من هیچ فکر نمی کردم این همه قطعات مختلف اسم داشته باشن. دکمه، سیم گیر، صفحه رو، صفحه زیر، کلاف، جعبه رزونانس، سوراخهای اف، گریف، پیچک حلزونی شکل، دسته، گوشی،...

وقتی نیکان می خواست خودش اسمها رو تکرار کنه چند تاش رو یادش رفته بود و باید فکر می کرد. ولی در قسمت آخر اعتماد به نفس پیدا کرد:

پیچک حلزونی شکل، موبایل!!!!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ توسط دلارام

بالاخره دیروز نیکان درست و حسابی ویولن دستش گرفت. هر چند باید خیلی تمرین کنه. ولی این یک قدم بزرگ بود.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٧ توسط دلارام
قالب وبلاگ