خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
دلارام
آرشیو شده ها
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
شهریور ۸٤
امرداد ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
اردیبهشت ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
بهمن ۸۳
دی ۸۳
آذر ۸۳
آبان ۸۳
مهر ۸۳
شهریور ۸۳
امرداد ۸۳
تیر ۸۳
خرداد ۸۳
اردیبهشت ۸۳
فروردین ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
شهریور ۸٢
امرداد ۸٢
تیر ۸٢
خرداد ۸٢
اردیبهشت ۸٢
اسفند ۸۱
بهمن ۸۱
دی ۸۱
آذر ۸۱
آبان ۸۱
مهر ۸۱
شهریور ۸۱
لینک دوستانکلاس اولی
از پشت پرده حرير
عليرضا
شايد برای آينده
نوشته هايی برای پسرم
نوشته هايی برای دخترم
روزهای نازنين
مامان ايليا
عشق آرامش زندگی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
طراح قالب
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
«مامان، چه خوب که ما خوشبختیم!»
توی نون فروشی هورسان بودیم. دو تا دونات براش خریده بودم. همونجا یک دختربچه فال فروش، اومد تو. نه کسی چیزی بهش می گفت نه ردش می کرد. خواستم یکی از دونات ها رو بدم بهش، ولی با ملاحظاتی این کارو نکردم. با ملاحظاتی که بعدا بهشون فکر کردم و پشیمون شدم. وقتی اومدیم بیرون، نیکان جمله بالا رو گفت. ازش پرسیدم چرا فکر می کنه خوشبختیم؟
«خب مگه نیستیم؟»
به طرف ماشین که می رفتیم، یک پیرزن گدا کنار پیاده رو نشسته بود. نیکان در ادامه حرفش گفت:
«مامان شما دلت برای این پیرزنه نسوخت؟»
خدا رو شکر می کنم که بچه های ما می بینند.
پيام هاي ديگران ()
link
یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧ - دلارام
صبح روزهای تعطیل وقتی از خواب بیدار می شیم، می بینیم نیکان بیداره و داره بازی می کنه. قبلا هم رفته و خودش صبحونه ش رو خورده. متین ولی معمولا بیشتر می خوابه.
جمعه (دیروز):
باباش رفت تو اتاقش و دید که نیکان کیف پولش رو بغل کرده و روی تختش نشسته داره آروم گریه می کنه. هر چی ازش پرسید که چرا ناراحتی جوابی نداد و آخرش فقط عکس سه نفره من و خودش و متین رو از تو کیفش درآورد و داد به باباش.
بعد من صداش کردم و گفتم نیکان چیه؟ برای چی ناراحتی؟
اومد بغلم نشست و بغض کرد و چشماش خیس شد. گفت یاد اون روزی افتادم که این کیف پول رو بهم دادی. دلم برای اون موقع ها و اون خونه تنگ شده.
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٧ دی ،۱۳۸٧ - دلارام
مساله ریاضی کلاس دوم دبستان:
سیب و پرتقال چند تا نقطه دارند؟
جواب نیکان در کنار صورت مساله:
خیلی زیاد!
من: نیکان سیب چند تا نقطه داره؟
نیکان یک سیب سرخ از روی میز بر می دارد و شروع می کند به شمردن نقطه های ریز سفیدی که روی پوست آن هست.

این هم یک دید هنری نقاش مآبانه!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ٩ آذر ،۱۳۸٧ - دلارام
متین: مامان مارکس چی می گفت؟
من: منظورت چیه؟
متین: خودت یه بار گفتی که مارکس اقتصاد دنیا رو وقتی وارد بحران شده بود نجات داد؟
من: من این حرفو زدم؟؟؟؟؟؟؟ حرفای آدمو این جور تحریف می کنی بعد آبروی آدم می ره!
متین: حالا واقعا می خوام بدونم مارکس چی گفته بود.
من: خب یه کمی طولانیه. واقعا می خوای بدونی؟
متین: آره
من: یادته که رفتیم ساینس میوزیم لندن؟ نیکان یادته؟
-نیکان که تا حالا شنونده خاموش بوده و بعد از اینم تا مدتی خواهد بود: آره
من: یادتونه اولین ماشین ها رو؟ اولین موتورها؟ اولین قطارها، اولین دستگاههای نساجی و پارچه بافی رو؟
بچه ها: آره
من: یادتونه کنار هر اولین ماشینی یه پنجره -ویترین- بود که لوازم زندگی یا علمی اون دوران رو نشون می داد؟
نیکان: آره. مثلا اون دوربینی که چوبی بود! یا کتابا، لباسها....
من: آره. خب داستان از اینجا شروع شد که شکل تولید عوض شده بود. تا قبل از اون تولید کشاورزی بود و بیل و کلنگ و اینا مهم بودن. بعد از اون ماشین وارد شد و کارخونه ها ساخته شدن. تا قبل از اون مانوفاکچرها -کارگاه ها- بودن که توش چیزایی ساخته می شدن. مثلا یه صندلی ساز -فکر کنم مارکس همین مثال رو تو کتاب مانیفست حزب کمونیست زده- تا اون زمان هفته ای یه دونه صندلی می ساخت. ولی از کارش هویت می گرفت. هنرش رو تو کارش نشون می داد و از اون طریق زندگی می کرد. روی چوب صندلیه رو می تراشید.... ولی وقتی کارخونه درست شد، هفته ای ده تا صندلی ساخته می شد توش. هم قیمت صندلی ها پایین می اومد هم زیادتر تولید می شد، هم آدمای بیشتری تو کارخونه کار می کردن و نون می خوردن. ولی در عوض دیگه هیچ کدومشون صندلی ساز نبودن. یکی کارش چوب بریدن بود. یکی میخ زدن.... اون وقت تولید زیادتر از مصرف شد و بحران به وجود اومد. ولی قبل از بحران مارکس گفته بود که این روش تولید به اونجا می رسه و با بحران کارگرها گرسنه می شن و انقلاب می کنن. این باعث شد که وقتی بحران شد کشورها به فکر افتادن که راه حلش رو پیدا کنن.
متین: کی کارخونه ها رو خریده بود؟ لردها؟
من: نه بابا. اونا همون طور لرد موندن. کارخونه دارها یه طبقه جدید بودن.
متین: پول از کجا آورده بودن که کارخونه بخرن؟
من: نخریدن که! کارخونه شکل گرفت. عصر عصر علم و اختراعات بود. یواش یواش دستگاه ها تکامل پیدا کردن و کارخونه دارها پیدا شدن.
بعد از چند دقیقه سکوت، نیکان که اخم کرده و داره شدیدا فکر می کنه: مامان! اون لردها کجا زندگی می کردن؟
من- ضمن اینکه مجبور شدم حالا یه مقداری از روابط فئودالیته توضیح بدم: تو خونه های بزرگ. اونا زمین داشتن و مردمی بودن که روی زمین اونها کار می کردن.
متین: برده بودن؟
من: نه. تقریبا می شه گفت که مثل مردم یک کشور و لرد هم مثل شاهشون می شد. ولی تو یه منطقه، نه یک کشور.
نیکان: خونه لردها از چی ساخته شده بود؟ خونه مردم از چی؟ چه فرقی داشتن؟
من: خونه لردها مثل اون قلعه های اسکاتلندی بود. یادته؟ مردم خونه های عادی داشتن.
نیکان بعد از چند ثانیه سکوت: یه سوال! لباس لردها چه جوری بود؟ لباس مردم عادی چه جوری؟
من: لردها لباسهای شیک و مرغوب داشتن که بتونن باهاش برن مهمونی، مردم لباسهای عادی داشتن که بتونن باهاش کار کنن.
نیکان بعد از چند ثانیه دیگه سکوت: مامان! چرخ چه جوری اختراع شد؟؟؟؟؟
من با دهان باز مانده!: بشر اولیه وقتی می خواست چیزی رو جابجا کنه سخت بود، اول یه سری چوب انداختن زیر اون وسیله بعد فکر کردن اگر جوبها یه جوری به اون وسیله وصل باشه و از زیرش فرار نکنه راحت تره. این بود که چرخ درست کردن.
نیکان: خب چه جوری قشنگش کردن؟؟؟؟؟
من:.....
نیکان: چی شد که آدما ساز درست کردن که آهنگ بزنن؟ یا مثلا تو همون قلعه ها شیپور می زدن. چه جوری درستش کردن؟
نیکان: آهن چه جوری درست شد؟
من: -شرحی از عصر آهن، شکار، انسانهای اولیه، غار....
نیکان: چه جوری شیشه و در اختراع شد؟ پنجره ها رو چه جوری قشنگ کردن؟ چرا درهای چوبی درست کردن؟ چه جوری یاد گرفتن قشنگشون کنن؟
----------
من شدیدا به یه مشاور هنری نیاز دارم. شاید برای یه بچه ٨ ساله بتونم ماتریالیسم تاریخی رو توضیح بدم ولی تو توضیح تاریخ هنر در می مونم. پلیز هلپ می!
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٧ - دلارام
متین: راننده سرویس پارسال ما هم بعد از عملش عاقبت به خیر شد! حتی مبایلش هم عاقبت به خیر شد.
نیکان: چرا؟
متین: دیگه جواب نمی ده مبایلش.
نیکان: آخه متین می دونی؟ وقتی یکی می ره اون دنیای دیگه، گوشی ش دیگه درست کار نمی کنه!!!!!!!
پيام هاي ديگران ()
link
سهشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٧ - دلارام
این جلسه اسم قسمت های مختلف ویلن رو یاد می گرفت. من هیچ فکر نمی کردم این همه قطعات مختلف اسم داشته باشن. دکمه، سیم گیر، صفحه رو، صفحه زیر، کلاف، جعبه رزونانس، سوراخهای اف، گریف، پیچک حلزونی شکل، دسته، گوشی،...
وقتی نیکان می خواست خودش اسمها رو تکرار کنه چند تاش رو یادش رفته بود و باید فکر می کرد. ولی در قسمت آخر اعتماد به نفس پیدا کرد:
پیچک حلزونی شکل، موبایل!!!!!!
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٧ - دلارام
بالاخره دیروز نیکان درست و حسابی ویولن دستش گرفت. هر چند باید خیلی تمرین کنه. ولی این یک قدم بزرگ بود.
پيام هاي ديگران ()
link
پنجشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٧ - دلارام
نیکان: چرا بچه داری انقدر سخته؟ من خیلی بچه دوست دارم.
من: هر وقت بزرگ شدی هر چی دوست داری بچه داشته باش. کسی کاریت نداره!
نیکان: آخه زنم نمی خواد! چی کار کنم؟!
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٧ - دلارام
نیکان در حال بازی:
-من یه ماهی خوشگلم ولی هنوز به دنیا نیومدم تو شکم مامانم هستم.
ا؟ منم یه ماهی خوشگلم ولی مرده م! و حالا تو شکم مامانتم!
من: نیکان این چی بود؟
نیکان: تبلیغ ماهی!!
پيام هاي ديگران ()
link
جمعه ٥ مهر ،۱۳۸٧ - دلارام
امسال اول مهر ما خیلی شروع های زیادی رو همراه داره. شروع یک مدرسه جدید برای نیکان. شروع یک مدرسه و یک مقطع جدید برای متین. یک آدرس جدید، دوستان جدید، فعالیت های جدید...
نیکان امسال سرویسی می شه. اینم خودش یه شروع دیگه.
دوست دارم امسال از مدرسه شون خوششون بیاد و راضی باشن. دوست دارم دوستهای خوبی پیدا کنن و تنها نمونن. دوست دارم خیلی چیزها یاد بگیرن و درسهاشون رو دوست داشته باشن. دوست دارم متین سنتورش رو و نیکان ویولونش رو ادامه بدن. دلم می خواد امسال سال خوبی باشه.
پيام هاي ديگران ()
link
شنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٧ - دلارام