نگرانی نیکان

دیروز نیکان کمی مریض بود. سرفه می کرد و خیلی خسته بود و بی حال. کمی از این بی حالی به خاطر این بود که شب قبل دیر خوابیده بود تا سریال شهریار رو ببینه. صبح هم که زود پاشده بود رفته بود مدرسه.
وقتی از مدرسه اومد حالش خوب بود ولی عصر حدودای ساعت هفت دوباره بی حال شده بود. کمی بغلش کردم و می خواستم براش قصه بگم، ولی نخواست. بغض کرد و گفت دوست ندارم سرفه کنم ولی همه ش سرفه م می گیره.
بعد از کمی صحبت در مورد مزایای سرفه، معلوم شد که این از نتایج سریال شهریاره که بچه از سرفه کردن ترسیده و نگران شده.
بعد هم دوباره بغض کرد و گفت:
مامان، من دلم نمی خواد که شما وقتی داری بچه در میاری بری بیمارستان.
بعد هم اشک تو چشماش جمع شد! برای این یکی هم گفتن اینکه من قرار نیست دیگه بچه دار بشم فایده ای نداشت. باید از خاطرات خوش به دنیا اومدن خودش براش می گفتم.
خوشبختانه امروز دیگه سرحال بود وقتی پاشد.
کی این زمستون تموم می شه؟

/ 4 نظر / 7 بازدید
خانم ف

آخی بچه ها برای چه چیزهایی نگران میشن.خدا را شکر که امروز حالش بهتره.

رهگذر

سلام . خیلی باحال بود. هر دو تا پست اخیرتون! راستش فکر نمی کردم به این زودیا آپ کنین! اونم 2 تا پشت سر هم! عقب موندم... امیدوارم خدا همیشه سلامت و شاد بداردتون!

رهگذر

سلام قدیما آپ نمی کردین حداقل جواب کامنت می دادین[نیشخند] نمی دادین؟ خوب آخه یه بار جواب منو داده بودین گفتم شاید می دادین!

مهسا

اون پست منو خوندی که به آرتا گفتم دکتر دل منو برید تا شما به دنیا اومدین . بعد اون گفت اونوقت تو مردی ؟!!![چشمک] بازم یک نموره مال تو بهتر بوده . خوش باشین