ازدواج

متین از بچگی متقاعد شده بود که هیچ وقت ازدواج نکنه. یعنی درست از یک تاریخ خاصی تصمیم قطعی گرفت که ازدواج نکنه و مکالمات شنیدنی هم در این مورد با هم داشتیم. اوایل من این حرفا رو خیلی جدی نمی گرفتم ولی این اواخر دیگه داشتیم واقعا نگران می شدم. تا اینکه یه روز وقتی با هم تو ماشین تنها شدیم مکالمه زیر بین مون پدید اومد:
مامان من نمی دونم چه تصمیمی بگیرم!
من: در چه مورد؟
متین: در مورد ازدواج! نمی دونم ازدواج بکنم یا نه.
من: چطور شد حالا یاد ازدواج افتادی؟
متین: نمی دونم. بعضی وقتا خیلی تنهام و دوست دارم یک دوستی داشته باشم که باهاش صحبت کنم!
 
مکالمه در اینجا با ورود باباش و نیکان نیمه تمام ماند.
 
ولی معلومه که امیدی هست. قابل توجه مامان کلاس اولی!

/ 2 نظر / 9 بازدید
سبا

سر دو راهی مونده !!![قلب]