روز دوشنبه مرداد ۸۰ لندن...

صبح با زحمت متين را راضی کرديم که با ما به بيمارستان بيايد چون چاره ديگری نبود. برايش توضيح داديم که امروز دکتر فقط می‌خواهد نيکان را ببيند و اتفاق خاصی برای نيکان نمی‌افتد. راه را بلد نبوديم و دير بود بنابراين يک تاکسی گرفتيم. يک تاکسی سياه انگليسی! خوبی اين تاکسی‌ها اين است که لازم نيست بچه را از کالسکه خارج کنی و کالسکه را جمع کنی. بلکه به همان صورت می‌شود وارد ماشين شد، بدون هيچ زحمتی. حدود ۲۰ دقيقه طول کشيد که از ميان ترافيک سنگين مرکز شهر رد شويم و به بيمارستان برسيم. وقتی وارد بيمارستان شديم با پرس و جو فهميديم که بايد به سمت کلينيک کودکان برويم که در طبقه اول است.
با وارد شدن به محوطه کلينيک، متين که هنوز فوق‌العاده نگران بود، گل از گلش شکفت! تمام ديوارها با رنگهای شاد برای بچه‌ها نقاشی شده بود. در سالن انتظار کلينيک همه جور اسباب‌بازی ديده می‌شد. از play station گرفته تا کتاب و لگو و عروسک و ماشين و خلاصه همه چيز. متين انگار وارد بهشت شده بود. پرستارها با روپوش‌های طرحدارشان اصلا ترسناک به نظر نمی‌رسيدند. يک «متخصص بازي» با بچه‌ها بازی و نقاشی می‌کرد. متين فورا مشغول بازی شد و ناراحتی‌هايش را فراموش کرد.
نوبت ما شد و وارد اتاق دکتر شديم، من تمام تاريخچه بيماری نيکان را برای دکتر شرح دادم و گفتم که در اين دو ماه زندگی نيکان وضع او به شدت بدتر شده به شکلی که راديان يا اختلاف فشار خون او در بالای تنگی آئورت و پايين آن اول ۴۰ بوده و حالا به ۷۲ رسيده. اين شدت يافتن در اين مدت کوتاه به نظر دکتر هم خطرناک می‌آمد و همانطور که نوار قلب نيکان نشان می‌داد سمت چپ قلبش به شدت بزرگ شده بود. دکتر با دو دستگاه متفاوت قلب نيکان را اکو کرد. ولی به نتيجه‌ای که می خواست نرسيد. به همين خاطر گفت که بايد يک وقت MRI بگيريم و کارمان عملا يک هفته به تاخير می‌افتد. قرار شد تا چهارشنبه يا پنجشنبه به ما اطلاع دهند که وقت ام آر آی کی خواهد بود.
و دلهره تا چهارشنبه با ما باقی ماند...

/ 0 نظر / 5 بازدید