ولنتاين

ديروز روز والنتاين بود. روز قلبها. روزی که برای من معنی ديگری دارد. آخر روز قلبها، روز قلبهای شکسته هم هست. و می‌دانيد که يکی از بچه گربه‌های من با «قلب شکسته» به دنيا آمد.

اين روز روزی است که به ياد لحظه‌های غم‌انگيز و پراضطراب می‌اندازدم. صف کيلومتری برای اکوکارديوگرافی کودکان در بيمارستان مدرس. اين همه آدم و دو سه دستگاه اکو و يک دکتر! بچه‌هايی که بيمار قلبی بودند و بايد ساعتها در صف منتظر می‌ايستادند تا ابتدايی‌ترين معاينه برايشان انجام شود. صبح زود و بيمارستان کودکان مفيد. هوای خفه و گرم بيمارستان در آن روز تابستانی و باز هم صف کودکان بيمار قلبی پشت در اتاق اکو. پرخاش نگهبان و مراقب و پرستار به مادری که می‌خواست يواشکی به بخش ان آی سی يو برود و نوزادش را ببيند...

و لحظه های کاملا شخصی. وقتی خودمان را برای عمل قلب نيکان در هفت هشت ماهگی آماده می‌کرديم، نيکان دو ماهش بود. روز چکاپ ماهانه گفت بايد زودتر عملش کنيم. پرسيدم کی؟ گفت تا آخر اين هفته!‌ قلبش بزرگ شده و نوار قلبيش خوب نيست...

نيکان را در آغوش من بيهوش کردند و بعد گذاشتندش روی تخت و گفتند: Now mum can go! از اتاق عمل بيرون آمدم. سرپرستار انگليسی آی سی يوی کودکان نمی‌دانم چه گفت. فقط به خاطر دارم که در آغوشم گرفت و همانطور که من اشک ريختم او هم اشک ريخت...

تهران، مطب دکتر متخصص قلب کودکان، با نيکان انتظار می‌کشيديم. يک مادر شهرستانی هم کنار ما بود. امروز آمده بود برای اينکه کودکش را دکتر ويزيت کند. جايی را نداشت و ساعتها توی خيابان معطل شده بود. بعد از ويزيت هم می‌خواست برگردد به شهرستانشان. همان وقت يک دختر جوان با کودکی ۳-۴ ساله وارد شد و اجازه خواست که زودتر دکتر را ببيند. اجازه داديم. معلوم شد از شيرخوارگاه می‌آيند. می‌گفت خانواده‌ای بچه را به فرزندی پذيرفته و بعد معلوم شده که کودک بيمار قلبی است. بچه را پس آورده بودند...

آااااه! می‌توانم تا فردا از لحظه‌های دردناک بنويسم و از لحظه‌های شادی‌بخش هم. اولين لبخندی که نيکان دو سه روز بعد از عمل زد...

ديروز نيکان بدو بدو از کيفش چيزی درآورد و در حالی که با خود می گفت: «الان مامانم خوشحال می‌شه» آورد و به من داد. يک قلب کوچک که رويش پولک و کاغذ های براق چسبانده بود و يک روبان صورتی آنرا به صورت آويز گردنبندی در می‌آورد. بعد گفت: «برم مگسم رو هم بيارم!» و يک چيزی شبيه پروانه آورد که هر کدام از بالهايش يک قلب بود و صورتش يه قلب ديگر و چشم‌ها و دهان خندانش را نيکان نقاشی کرده بود. رويش نوشته بودند: Love Bug و يک کارت آورد که يک قلب وسطش بود و دو دست نقاشی شده نيکان دو طرفش را گرفته بود. نوشته بود: Be My Valentine  گفت اين هم مال توست.

نيکان، اين روز توست. روزت مبارک

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

سلام من هم مادر ۲ بچه گربه ملوس هستم،از خواندن مبلاگتان لذت بردم،موفق باشید.

shadi

خوشحالم که نيکان ديگه خوبه و تو هم خوشحالی نيکان برای هميشه قلب واقعی را به تو هديه کرده و حتما قدر تو را ميدونه عزيزم

قطار شيمي

دلارام جونم خيلی زيبا بود.اميدوارم خدا هميشه تو رو برای پيشی ها وپيشی ها رو برای تو نگه داره.نيکان ومتين عزيزم را ببوس

shahrzad

دلارام جونم و نيکان پيشی! روزتون مبارک و قلبهاتون هميشه صدای عشق بده! مثل الان، مثل اون روزهای تلخ و مثل هميشه.

مامان آيسان ( هايده)

من نمی دونستم نيکان همچين مشکلی داشته ولی خوشحالم که هرچی بوده به خير گذشته. انشالله که هميشه سالم و سرحال باشه گرچه کاملا حالت رو در اون شرايط درک می کنم. آيسان پنج سالش بود مننژيت گرفت و هيچوقت لحظه ای رو که توی بيمارستان دکتر بهرامی به من گفت بيماريش مننژيته و با هول و هراس آب نخاعش روکشيد يادم نميره. مردم و زنده شدم. ولی الحمدلله مننژيت ويروسی بود و به خير گذشت.

بنده خدا

عمر نيک نيکان طولانی باد. مادرش فرخنده باد.

احسان

سلام ... وبلاگ قشنگی داری ... به من هم سر بزن

طاهره

بلوراشکهای من همان اغاز تنهايي است مرورخاطرات دل عجب تکرارزيبايی است