آبان ۷۳--متين

اگر به من لگد نزنی نگران می‌شوم. درست مثل وقتی که در آينده دير به خانه خواهی آمد و مرا نگران خواهی کرد. می‌گويی اين طبيعت توست که مستقل باشی و طبيعت من است که احساس مسووليت کنم. درست می‌گويی.
در آينده روزی برای کلاست انشايی خواهی نوشت و در آن از زحمات من تشکر خواهی کرد. از اينکه دوران بارداری را تحمل کرده‌ام٬ از نگرانی‌هايم٬ از شب زنده‌داری‌هايم برای تو... اما هيچکدام از آنهايی که تو زحمت می‌نامی برای من ناخوشايند نيست. من به تو عشق می‌ورزم برای تحمل همه سختيها انگيزه دارم. انگيزه‌ای که سختيها را تبديل به شيرينی می‌کند. هر وقت که تو دير به خانه بيايی يا به من لگد نزنی٬ هر وقت مرا چشم براه و دلواپس کنی٬ از تحمل انتظاری که برای توست لذت خواهم برد.
تو جلوی روی من خواهی ايستاد و خواهی گفت که بزرگ شده‌ای و می‌توانی خودت از خودت مواظبت کني و نگرانی من بی‌مورد است. تو مرا و عشق مرا درک نخواهی کرد. اما من از ته دل رنجيده خود به وجود سرکش تو که آزادی و استقلال را حق خود می‌داند٬ افتخار خواهم کرد و باز هم نگرانت خواهم بود.

/ 1 نظر / 5 بازدید
Azita

واقعا از خوندن وبلاگت لذت مي برم. خوش به حال بچه ها كه همچين يادداشتهاي لطيفي براشون نوشتي. كجايي؟ يك سر هم به گروه بزن :-)