خيلی خسته‌ام. دلم تنگ شده برای زندگی کردن. کاش يکی از همين روزها انقدر حالم خوب باشه و انقدر قدر زندگی رو بدونم که دستور يک کيک يا غذای خوشمزه رو بگذارم اينجا. ساعت پنج بعد از ظهر نيکان خوابيده و نمی‌دونم کی بيدار می‌شه. دلم می‌خواد برم به گلهای اطلسی و ياسی که خريدم و با زحمت آوردمشون طبقه چهاردهم و بالکن رو کردم يک حياط با صفا آب بدم. نگفتم براتون که يکی از اين حوض‌های بادی گرفتم برای نيکان و گذاشتمش توی بالکن. بالکن ما کوچيکه. اون حوض همه جا رو تقريبا گرفت ولی نيکان رو خيلی خوشحال کرد. متين هم داره بازی می‌کنه. ولی چيزی انگار غايبه از اين زندگی.

کاش می‌شد به جز اين خونه کوچيک چشم بر روی دنيا،‌ بر روی زندگی آدمهايی که توی همه اين خونه‌ها زندگی می‌کنند و به روی آسمان کدری که دور و بر ماست بست. کاش می‌شد کاش اينجا هم می‌شد هر روز صبح دست متين و  نيکان رو گرفت و رفت به بچه‌ها بازی يا به تيت گالری يا به يک پارک نزديک  آرامش پيدا کرد. کاش تمام اين روزها با خبرهای بدشون بگذرن. کاش دنيا جای امنی بشه برای بچه‌های ما. کاش بشه يک نفش عميق کشيد و لبخند زد.

از پی تمام اين روزهای بد، روزهای خوبی ميان، من می‌دونم. دوباره بارون مياد و آسمون آبی می‌شه.

/ 5 نظر / 5 بازدید
Goom

اميدوار بايد بود .

اروند

چه آرزوهای قشنگی... اميدوارم که همشون تحقق پيدا کنه...

ساروی کیجا

اينجا عصاره مون رو هم دارند می کشند . چه برسه به شور زندگی و انگيزه و شعور و از اين حرف های بدبد .

ساروی کیجا

چاره اش فقط در آوردن پاسپورت ها از توی کمده . به خدا که .. :)

شادي

اگه اونجا بودي . دلمون شورت رو ميزد كه نكنه بمب بذارند يا رفته باشي بيرون خداي نكرده يه اتفاقي بيفته. راستي قرار بود دستور چيز كيك را بهمون بدي . يادته؟