در لندن

شنبه وارد لندن شديم و روز را به استراحت و حيرت گذرانديم. برايم هنوز باورکردنی نبود. در نامه پذيرش بيمارستان نوشته شده بود که بايد ۱ ماه در لندن بمانيم. آن روز چقدر اين زمان برايم بی‌پايان به نظر می‌رسيد. يک ماه! چطور می‌خواستم اينجا سر کنم؟ متين دلشوره داشت. می‌دانست که برای چه به انگليس آمده‌ايم و نگران نيکان بود. نمی‌خواست با ما بيرون از خانه بيايد چون می‌ترسيد به بيمارستان برويم.
روز يکشنبه بايد وقت را ميگذرانيدم تا فردا برسد. رفتيم به ديدن مراسم عوض شدن گارد ملکه. خانه‌ای که گرفته بوديم تا آنجا فاصله کمی داشت و قدم زنان در عرض ۵ تا ۱۰ دقيقه رسيديم. فصل توريستی بود و جمعيت از زمين می‌جوشيد. قدم زنان رفتيم تا سنت جيمزز پارک. کمی در چمن‌ها نشستيم و هوا خورديم. متين رفت سنجابها را ببيند. يک پيرزن و پيرمرد انگليسی به متين بادام دادند که به سنجاب بدهد. سنجاب انگشت متين را هم با بادام گاز گرفت و خون انداخت.
بقيه روز را نمی‌دانم چگونه به پايان برديم. در خيابانها قدم می‌زديم و لذتی نمی‌برديم. ه.ع می‌گفت داريم در خيابانهای لندن راه می‌رويم ولی برای من مثل اين است که در جهنم راه می‌روم.
روز دوشنبه وقت دکتر داشتيم...

/ 0 نظر / 3 بازدید