مرداد سر سخت ۸۰ لندن، بيمارستان...

روی در اتاق اکو به زبانهای مختلف از جمله فارسی نوشته شده بود «خوش آمديد». اتاق پر از عروسک و اسباب‌بازی بود. اکو را يک تکنيسين انجام می‌داد و ضبط می‌کرد و بعد به دکتر قلب و جراح نشان می‌داد. اتاق يک آرشيو از فيلم‌های ويديويی اکوکارديوگرافی کودکان داشت.
همين دو هفته قبل در گرمای تابستان تهران فراموش نمي‌کنم پشت در اتاق اکو در کلينيک قلب کودکان بيمارستان سعادت‌آباد بی‌اغراق بيش از ۵۰ نفر در صف ايستاده بودند. همه خانواده‌ها و کودکانی که بيمار قلبی بودند. چگونه فراموش کنم صبح پشت در اتاق اکوی بيمارستان مفيد را. بيمارستانی مخصوص کودکان. که تهويه‌اش در آن گرما کار نمی‌کرد. و يک نيمکت چهار نفره بيشتر برای جمعيت در انتظار نداشت. همه بيماران قلبی از نوزاد تا کودکان بزرگتر. نوار ويديو را برای ضبط اکوی پيش از عمل خودمان خريده و به بيمارستان مفيد برده بوديم و نزديک دو ساعت طول کشيد تا توانستيم برای اکو برويم.
اينجا هم يک بيمارستان دولتی بود. ما بيمار خصوصی بوديم ولی هيچ تفاوتی بين ما و يک بيمار دولتی وجود نداشت. پيش از عمل سرپرستار بخش آی سی يو کودکان پيشمان آمد و يک آلبوم با خود آورد. در آن آلبوم عکس‌هايی از يک نمونه جراحی قلب باز از يک کودک بود. عکسها نشان می‌دادند که قبل و بعد از عمل کودک چگونه خواهد بود.
پرستار با مهربانی همه چیز را توضیح می‌داد و می‌گفت که هر سیم و لوله‌ای که با کودک در آی سی یو هست چه کاری می‌کند. این کار برای آرامش دادن به پدر و مادرها بود. برای اینکه بعد از عمل که با کودک خود همراه با تعداد زیادی دستگاه و سیم و لوله مواجه شدند نترسند و از قبل انتظار آنرا داشته باشند. پرستار مرتب می‌پرسید سوالی ندارید؟ پرسیدیم عمل چقدر طول می‌کشد؟ گفت حدود ۲ ساعت. البته بیشتر این وقت صرف آمادگی آغاز و پایان کار می‌شود و خود عمل حدود نیم ساعت است. اگر عمل بیش از حد طول کشید می‌توانیم از آی سی یو با آنها تماس بگیریم و علت را بپرسیم.
پرستار معتقد بود بهتر است هنگام عمل ما پشت در نایستیم و برویم بیرون کمی قدم بزنیم تا وقت بگذرد.
نیکان با داروهایی که از قبل به او داده بودند تقریبا خوابیده بود. صدايمان كردند كه به طرف اتاق عمل برويم. پرستار آي سي يو گفت ما را همراهي مي‌كند. اتاق عمل در طبقه‌اي ديگر بود. نيكان و من با راهنمايي پرستار و دكتر بيهوشي وارد اتاق بيهوشي شديم. نيكان بغل من بود. گفتند روي صندلي بنشينم. بعد از راه رگي كه باز گذاشته بودند دزهاي مختلف داروهاي بيهوشي را به او تزريق كردند. همان طور كه در آغوش من بود. دكتر بيهوشي مرتب با روحيه خوب و خوش‌اخلاق با من صحبت مي‌كرد. بعد نيكان همانجا كاملا بيهوش شد. دكتر گفت:

ok, mommy can go now!

و نيكان را از من گرفت و روي تخت گذاشت.
بيرون اتاق ه.ع با چشمان خيس و متين ايستاده بودند. پرستار آي سي يو هم همچنان آنجا بود. از ما خواست اگر مي‌خواهيم از آي سي يو بازديد كنيم. آي سي يو كودكان يك اتاق كوچك بود. با چهار يا پنج تخت. هر تخت يك پرستار تمام وقت داشت كه مرتب تمام تغييرات بيمار را كنترل مي‌كرد. به ما گفته شد خانواده درجه يك يعني من ه.ع و متين هر زمان از روز يا شب مي‌توانيم به اين اتاق بياييم و هر چقدر مي‌خواهيم پيش نيكان باشيم. هر كس ديگري هم با اطلاع قبلي مي‌تواند هر وقت كه مي‌خواهد به ديدن او بيايد.
دو هفته قبل كه براي اكو به بيمارستان مفيد رفته بودم پايين پله‌ها مادر گرياني را ديدم كه با عجله مي‌خواست لباس و پوشك به فرزندش برساند ولي ساعت ملاقات نبود و نگهبان با داد و فرياد او را از بالا رفتن بازداشت. مي‌ديدم كه چطور اشك مي‌ريزد.
پرستار آي سي يو اشك را در چشمانم ديد. مرا در آغوش كشيد و مهربان گفت قسمت سختش گذشته نگران نباش.

/ 0 نظر / 5 بازدید