قبل از رفتن...اواخر تير ۸۰

فردا صبح پس از درخواست مجدد به ما اطلاع دادند كه مشكل ويزاي متين حل شده و برايش ويزا صادر كردند. من كه اين را معجزه مي‌ديدم داشتم بال در مي‌آوردم. خدا مي‌داند كه چقدر خوشحال بودم. حالا مانده بود بليت. ما براي نيكان براي روز دوشنبه وقت گرفته بوديم، ولي من نمي‌خواستم كه يكشنبه حركت كنيم. مي‌ترسيدم. نيكان هر روز علائم خطرناكتري نشان مي‌داد. در نتيجه اكوي آخرش نوشته بودند LHF كه من مطمئن بودم مختصر Left Heart Failure است و طرف چپ قلبش نارسايي پيدا كرده. مشكل اين بود كه نمي‌توانستم اينها را به پدرش بگويم. او آنقدر حساس بود كه با يك حرف كوچك مدتها به فكر مي‌رفت و بيش از اندازه ناراحت مي‌شد و اين فقط مشكل من را پيچيده‌تر مي‌كرد. روز اولي كه از دكتر آمدم خانه و در تمام راهي كه نمي‌دانم چطور پيمودم بغضم را فرو خورده بودم، به او تلفن كردم و گفتم كه دكتر چه گفته. وقتي گفتم كه نيكان نياز به عمل دارد بغضم تركيد. او مرا از پشت تلفن دلداري داد و گفت نگران نباشم و تنها نمانم و تا شب كه او مي‌آيد پيش زن برادرم بروم. نيم ساعت بعد زنگ در را زدند! ه.ع طاقت نياورده بود و آمده بود خانه. باز وقتي دكتر گفته بود كه بايد زودتر عملش كنيم، ه.ع بعد از نيم ساعت خانه بود.
بنابراين من سعي ميِ‌كردم اطلاعاتم را براي خودم نگه دارم.

/ 4 نظر / 6 بازدید
مادر یک روشندل

سلام دلارام عزيز اميدوارم عمل قلب کوچولويت به سلامتی و با موفقيت انجام شود . ميدونم چی ميکشی همسر من تا دو سه سال اول اصلا باور نميکرد که تنها فرزندش نابيناست و من هميشه مجبور بودم بغضمو بخورم تا اون بيشتر ناراحت نشه . خيلی عذاب کشيدم تا اون کمتر دلشکسته بشه تا جايی که تونستم جلوی او گريه نکردم . حالا که او به باور رسيده من به نا باوری رسيدم خيلی خسته ام . اين منم که هر روز بچه ها رو در حال دويدن توی خيابون ميبينه و کودک من که هنوز بعد از ۵ سال بايد دستش را بگيرم و دائما بگم مامان چاله جوب پله بالا پايين ... حالا گاهی ميتونم گريه کنم ولی اين خودداری من از ابراز احساسات اعصاب منو بد جوری خراب کرده . زود از حرف ديگران ناراحت ميشم حتی اگر بچه رو دعا کنند عصبانی ميشم . حالا ۶ ماهه باردارم ولی به خاطر همين موضوع به فاميل نگفتم که باردار شدم حوصله نذر و نيازاشونو ندارم از دلسوزياشون برای حسنم خسته شدم . ميدونم چی ميکشی .

مادر یک روشندل

ميخوای منو دق مرگ کنی . الان متوجه تاريخ های نوشته هات شدم باور کن تا حالا نميدونستم داری خاطرات کوچولو خانو مينويسی . به من سر بزن يه امضای گنده هم بکن بدونم اومدی . ممنونم .

مادر یک روشندل

نگفتی نيکان چطوره ها ؟ واقعا يه نويسنده قهاری خوب بلدی خواننده هاتو توی حس تعليق نگه داريا .

مهرگان

سلام دلارام جانم. اميدوار زيز اين آبي آرام بلند با نيكان عزيزت خوش باشي. منتظرت هستم.