مدرسه رفتن متين

صبح‌ها هنوز هم به زحمت بيدار مي‌شود و شب هر چند ساعت ۹ به رختخواب مي‌فرستمش، ساعت ۱۲ شب هنوز هم بيدار است. هر روز برای بيدار کردن و به مدرسه بردنش مکافات داريم. ياد خودم می‌افتم که هميشه همين وضع را داشتم. دوستم صبحها می‌آمد دنبالم و با بی‌صبری می‌گفت دلارام دير شده توی کوچه پرنده هم پر نمی‌زنه. و من به آرامی تازه چشمم را می‌ماليدم و با خونسردی می‌گفتم اومدم. هر روز هم دير می‌رسيديم. يک روز هم طبق معمول وقتی رسيديم که همه سر صف بودند و داشتند می‌رفتند سر کلاس ناظم ما را ديد و گفت: رجال مملکتی هم آمدند!!!!

وقتی ياد بچگي‌های خودم می‌افتم می‌فهمم که لازم نيست اينقدر حرص و جوش بخورم. راهی است که خودم هم به همين طريق رفته‌ام!

/ 0 نظر / 4 بازدید