خوشبختی

«مامان، چه خوب که ما خوشبختیم!»

توی نون فروشی هورسان بودیم. دو تا دونات براش خریده بودم. همونجا یک دختربچه فال فروش، اومد تو. نه کسی چیزی بهش می گفت نه ردش می کرد. خواستم یکی از دونات ها رو بدم بهش، ولی با ملاحظاتی این کارو نکردم. با ملاحظاتی که بعدا بهشون فکر کردم و پشیمون شدم. وقتی اومدیم بیرون، نیکان جمله بالا رو گفت. ازش پرسیدم چرا فکر می کنه خوشبختیم؟

«خب مگه نیستیم؟»

به طرف ماشین که می رفتیم، یک پیرزن گدا کنار پیاده رو نشسته بود. نیکان در ادامه حرفش گفت:

«مامان شما دلت برای این پیرزنه نسوخت؟»

 

خدا رو شکر می کنم که بچه های ما می بینند.

/ 5 نظر / 8 بازدید
نازنینگ

آره خوشبختانه بچه های ما می بینن ولی بدبختانه یاد می گیرن که بی تفاوت بشن.

مامان آرمان

پسرهای نازنین و با احساسی داری از دلتنگی اش برای اون کیف پولی که براش خریده بودی و خونه قبلی...و از دلسوزی اش برای اون فقیر....... نوشته هاتون هم کوتاه و زیباست.....موفق باشین

زینب سادات

سلام منم موندم بین گدا پروری و دل رحمی چه فرقی بذارم برای پسری که 6 سال سن داره اگه به گداها کمک نکنم فکر میکنه من بی رحم هستم از طرفی میخوام بدونه کار اونها اشتباهه

bahareh mamane amir

rasty delaram jan yechizi man bazam mitoonam biyam inja va harvaghty ke az khondane inja lezat bordam nazaram ro ham bezarram?ina faghat khaterat nistan akhe koli mataleba amoozeshiham hastan .hala nagin to ke omadi vase khodet taze ejaze miporsi.akharesham inke kheyli ziyad az ashnayi ba shoma khoshvaghtam