۱۷ شهريور ۱۳۷۹

شب دلم گرفته بود و يک دل سير گريه کردم. متين آمد بغلم کرد و صورتش را به صورتم چسباند و با بغض در حالي که چشمانش قرمز شده بود و اشک در آن حلقه زده بود گفت:
«به من بگو حقيقت چيه!»
من بغلش کردم و گفتم چيزی نيستُ کمی حالم بده٬ خوب می‌شوم. او دوباره با بغض گفت:
«من گريه‌ام می‌گيره. اگر گريه کنی بچه توی شکمت می‌ميره!»
بعد من باز بغلش کردم و او همانطور بغض‌آلود گفت:
«مامان منو هِبس (حفظ) کن!»

/ 0 نظر / 6 بازدید