مريضی نيکان

دیروز نیکان اومد پیشم که سرم درد می کنه. دیدم قلبش داره مثل یه گنجشک می زنه. دست زدم به صورتش دیدم داغه. ولی بازم رفت بازی تا شب. شب گفت حالم خوب نیست. دیدم واقعا تب داره. بهش قرص سرماخوردگی دادم و خوابوندمش. صبح گفت شب از سرما پاشده و دو تا پتو کشیده روی خودش. لرز کرده بود، ولی ما رو بیدار نکرده بود.

صبح چون بازم تب داشت بهش گفتم نمی خواد بری مدرسه. رفت دستشویی و بعد رفت تو اتاق متین و با یک لحن نالان و مریض بهش گفت:

نیکان: من مریضم. تب دارم.

متین با بی تفاوتی: باشه!

نیکان همچنان نالان: امروز نمی رم مدرسه.

متین: باشه!

نیکان کماکان نالان: اتاقتو مرتب کن!

متین: باشه!

نیکان: همین الان مرتب کن!!

متین: باشه!

****

بعد نیکان با بی تفاوتی اومد توی اتاق خودش دراز کشید. بهش «نرمالو» که یه تدی قرمز نرم بزرگه و خیلی دوستش داره رو دادم که بغل کنه.

نیکان: مامان، آخه نرمالو مریض می شه!

من: نگران نباش. نرمالو واکسن زده.

بعد با خیال راحت نرمالو رو بغل کرد و خوابید.

/ 3 نظر / 13 بازدید
خانم ف

امیدوارم بهتر باشه. و فدای اون نگرانیش برای تدی. ولی قسمت گیر دادن به متین واقعا خنده دار بود

سبا

ای عزيزدل ...