آبان ۷۹ (برای نيکان)

روزها به سرعت می‌گذرند.
کوچولوی شماره ۲: وقتی برای تو برنامه‌ريزی می‌کردم٬ فکر نمی‌کردم وقت به دنيا آمدنت بيکار باشم بنابراين به طور جدی به دنبال پرستاری می‌گشتم که در غياب من از تو نگهداری کند. حالا توفيقی اجباری به دست آمده! روزنامه را بسته‌اند و من همه روزه خانه‌ام و کتاب ميخوانم و به دنبال کارهای متينم و به فکر تو. روزگاری است که بايد آموخت و خود را پر کرد تا در وقت نياز حرفی برای گفتن داشته باشی. اميدوارم تو هم اينها را به خوبی درک کنی.

/ 0 نظر / 3 بازدید