۲۵-۳-۱۳۷۳گفتگو با تو(متين)

امروز فهميدم که تو هستی. قبل از اين شک داشتم. ولی حالا از وجودت مطمئن شده‌ام. می‌خواهم تا مدتی تو را مثل يک راز با ارزش برای خودم و پدرت حفظ کنم. هر چند به زودی همه می‌فهمند.
از همين حالا در مورد تو احساس مسووليت می‌کنم. بايد فکرم را ٬ خودم را و همه دنيا را اصلاح کنم٬ چون تو داری به آن قدم می‌گذاری. بايد بيشتر کتاب بخوانم. کتاب «اندیشه‌های غزالی» را تمام کردم و «چنين گفت زرتشت» نيچه را شروع کرده‌ام.
به مسووليتی که در مقابل تو دارم فکر می‌کنم و اينکه آفرينندگی لذت‌بخش است (همانطور که نيچه می‌گويد٬ شريعتی می‌گويد٬ و خودم در آفريدن تابلوی نقاشی‌ام آنرا تجربه کرده‌ام.)

/ 0 نظر / 4 بازدید