«مامان،‌ بيا...» و مرا با خود کشان کشان به زير درخت افرای قرمز بزرگ مدرسه برد. منتظر بودم چيزی نشانم دهد که تازه کشفش کرده و برايش يک دنيا اهميت دارد. پرسش آميز نگاهش کردم. نگاه عميقی مستقيم در چشمهايم کرد و گفت: «اينجا اَبه (شبه)! تاييکه (تاريکه)! اَيده (سرده)!»

پيوست: اگر نيکان بخواهد با کسی هم صحبت شود احتمالا من حتما بايد به عنوان مترجم حضور داشته باشم!

/ 0 نظر / 4 بازدید