امروز

نيکان را بردم برای اکو. هر بار که می‌برمش دکتر خاطرات زيادی در راه برايم تداعی می شود. آن روز دکتر نيکان را معاينه می‌کرد و من مبهوت مانده بر جای او را نگاه می‌کردم. مطمئن بودم که مساله‌ای ندارد. اگر هم چيزی بوده تا حالا رفع شده است. همانطور که دکتر خودش گفته بود. اگر مشکلی داشت٬ آن هم مشکل قلبی٬ اينقدر سرحال و خوش اخلاق نمی‌شد. اگر مساله‌ای داشت اينقدر خوب شير نمی‌خورد٬ اينقدر خوب رشد نمی‌کرد. نيکان سه هفته‌‌اش بود. فقط سه هفته زندگی کرده بود. دکتر با آن وسايل مينياتوری٬ فشار خون نيکان را گرفت٬ ولی هيچ نگفت. به صدای قلبش گوش داد٬ و بعد گفت لباسش را در بياورم تا نوار قلب بگيرد.
اينجا ديگر نيکان طاقت نياورد. با همان صدای کمرنگش گريه کرد. ولی شدت گريه را می‌شد از حالات صورتش فهميد. هر کاری کردم آرام نشد. آنقدر گريه کرد که قرمز و بعد کبود شد. رنگ صورتش کاملا برگشته بود. آخرهای کار يک دفعه چشمانش گرد شد و گريه‌اش به يکباره قطع شد. مثل اين که شوک بهش وارد شده باشد. خيلی ترسيدم٬ ولی دکتر می‌گفت چيزی نيست. به محض اينکه بغلش کردم آرام شد. لباسش را پوشاندم و دکتر وقتی از نوشتن فارغ شد بالاخره با من حرف زد.
يک تابلوی آناتومی قلب روی ديوار بود که از روی آن برايم توضيح می‌داد. ولی من خيلی کم می‌فهميدم. نه اينکه چيز پيچيده‌ای باشد٬ نه اينکه بر خودم مسلط نباشم. اتفاقا قاطع بودم و با خونسردی گوش می‌کردم٬ ولی کلمات و جمله ها و آن شکل روی ديوار و همه چيز برايم گنگ و نامفهوم بود. سعی می‌کردم به خاطر بسپارم. سعی می‌کردم بفهمم.
فشار خون نيکان خيلی بالا بود. چيزی حدود ۱۴ ٬ که برای يک بچه سه هفته‌ای٬ مثل اين بود که من فشارم ۲۰ باشد. قسمتی از شاهرگ آئورت نيکان تنگ بود و خون به درستی به اندامهای پايينی او نمی‌رسيد. برای همين بود که کليه‌هايش معمولا کم کار بودند و برای اين بود که پاهايش همين‌طور لاغر مانده بودند و هميشه يخ بودند. برای همين رنگ پوستش کدر شده بود (کبود نبود) و برای همين شبها و روزها ناله می‌کرد. برای همين نا نداشت گريه کند و برای همين آنقدر تند تند نفس نفس می‌زد که انگار همين حالا از مسابقه دو آمده است.
دکتر گفت بايد بروم از قفسه سينه‌اش عکس بگيرم و فردا او را ببرم بيمارستان خاتم‌الانبيا برای اکوکارديوگرافی. با همان تسلط از اتاق بيرون آمدم و ناگهان يخ کردم. دستانم٬ انگشتانم٬ می‌لرزيدند. به سختی سعی می‌کردم بغضم را فرو بخورم ولی گلويم انگار به شدت ورم کرده بود. گاهی ناغافل اشکم می‌آمد. دکتر گفته بود اگر فردا با توجه به اکو وضع نيکان خيلی وخيم بود بايد در ۳-۴ ماهگی عملش کنيم. وگرنه حدود ۱-۲ سالگی بايد عمل شود.
امروز دوباره همان راه را می‌رفتم برای اکوی نيکان...

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
كتي

دلارام جان سلام ببخشيد كه مدتي غايب بودم . راستي حال نيكانت چطوره . برام از حال واحوالش اگه خواستي بنويس.

setare

salam,delaram aziz man yek ozve taze hastam tamae neveshtehayat ra khandam,va lezat bordam,dost dashti be man ham sari bezan.man baraye nikan doa mikonam ke harche zoodtar halesh khob beshe.

Ramin

salam,lotfan baraaye nazar sanji sari be man bezanid.merc

Lملينا

مي دونم گرفتاري ولي تو رو خدا يه چيزي بنويس ما رو از حال نيكان خبر دار كن

كتي

دلارام عزيز پس كجايي ؟ من منتظرم از حال نيكان باخبرم كني . چرا ديگه نمي نويسي؟ منتظرت هستم.

setareh

salam delaram jan omidvaram ham to va ham nikan kocholo khob bashid,kheili vaghte ke nisti hamaro negaran kardi yek khat benevis va khiyale hamaro rahat kon va ma ra az salamatiye khodet va golet ba khabar kon.ghorbane to

ملینا

من هر روز بهت سر می زنم منتظر خبر های خوش هستم

moammadreza221

سلام. اولين باره كه تووبلاگت اومدم. خيلي وقته ننوشتي. حداقل دو كلمه از حال نيكان بنويس. خيلي حالم گرفته شد. مارابيخبر نذار. به خدا توكل كن .آرزوي سلامتي نيكان جون رودارم. انشاءالله

neghabesookoot

از اينكه فرزندت بيمار است متاسفم .برايش دعا مي كنم كه زودتر حالش خوب بشه .و اگر دكتر بهت گفت كه عمل جراحي اش بكن اينكا ر و انجام بده .و حرفشو گوش كن .و باز هم بنويس .

الميرا

سلام دلارام جان من اولين باره وب لاگ شما رو ميخونم ولي اميدوارم نيكان ماهت حالش بهتر بشه تو هم نگار نباش و اعتماد به نفس و اميد واري خودت حفظ كن مطمن باش همه چيز درست ميشه . :)