Home sick

صبح روزهای تعطیل وقتی از خواب بیدار می شیم، می بینیم نیکان بیداره و داره بازی می کنه. قبلا هم رفته و خودش صبحونه ش رو خورده. متین ولی معمولا بیشتر می خوابه.

جمعه (دیروز):

باباش رفت تو اتاقش و دید که نیکان کیف پولش رو بغل کرده و روی تختش نشسته داره آروم گریه می کنه. هر چی ازش پرسید که چرا ناراحتی جوابی نداد و آخرش فقط عکس سه نفره من و خودش و متین رو از تو کیفش درآورد و داد به باباش.

بعد من صداش کردم و گفتم نیکان چیه؟ برای چی ناراحتی؟

اومد بغلم نشست و بغض کرد و چشماش خیس شد. گفت یاد اون روزی افتادم که این کیف پول رو بهم دادی. دلم برای اون موقع ها و اون خونه تنگ شده.

/ 5 نظر / 7 بازدید
سحر

شنبه ها را با چشم های تو آغاز می کنم. یکشنبه ها را با بوی خیس آیات تو. دوشنبه ها به نگاه تو زیباست به یک نگاه عاشقانه ی تو. سه شنبه ها سه بار دست به آسمان بلند می کنم و فریاد می زنم چهار شنبه ها چهار بار به ریسمان تو چنگ میزنم و پا بر ابرها می گذارم . پنجشنبه ها پنجه ی آفتاب است دل به ابر نمیدهم که نور تو جاریست. جمعه هفتمین شنبه ی دوست داشتن است ای خدایی که دوستت دارم دوستم داشته باش... سلام روز بخیر کلبه قشنگی داری.....[دست]....دوست داشتی کلبه منم با عطر قدمهای سبزت مزین کن...روز دل انگیزی داشته باشی روز خوش مهربون[گل][گل][گل]

نازنینگ

ای جانم. ای عزیز با احساس من. ناچی هم همین طور بود. با دیدن عکس های قدیمی مون گریه می کرد و می گفت دلم برای اون روزامون می سوزه(نمی دونست فعل درستش تنگ می شه هست)

دلارام

چه جالب نازنین. نیکان هم وقتی می خواد بگه دلم تنگ می شه می گه دلم می سوزه!

سحر

این خیلی توانایی عظیمیه که آدم ها بتونن با احساسشون مرتبط بشن و اون رو ابراز کنن و ما رفته رفته که بزرگتر می شیم این توانایی رو از دست می دیم. خوشحالم که نیکان می تونه حسش رو پیدا کنه و ابراز کنه و امیدوارم همچنان بتونه نگهش داره. [لبخند] اگر دوست داشتی بیا و بگو: وقتی کلمه‌ی صلح رو می‌شنوی، اولین دغدغه‌ات چیه و به چی فکر می‌کنی؟

شادی

وای ای خدا جانم این پسر تو منبع احساسه